مهدى لطفى

117

علامه امينى جرعه نوش غدير ( به ضميمه جرعه هايى از الغدير ) ( فارسى )

وقتى به آنجا رسيدم سيّد بلند شد و مرا به مغازه‌اش برد . وقتى داخل مغازه شدم گفت خودم غير اين عبا لباس ديگر ندارم . و دخترانم هم فقط يك چادر دارند كه با آن نماز مىخوانند و لباس ديگرى ندارند . علّامه امينى همان مردى كه عاشق اهلبيت عليهم السّلام بود - گفت : وقتى گفتار سيّد را شنيدم غضب بر من غلبه كرد و گفتم كجايند اغنياء و صاحبان حقوق شرعيه . انگاه دست او را گرفتم و گفتم با من بيا . و قصد نمودم او را به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام ببرم و از ظلم كسانى كه حقوق شرعيه را نمىپردازند شكايت كنم . هنوز به در صحن نرسيده بودم كه يك نفر آمد و سى دينار به من داد [ كه آن زمان مبلغ زيادى بود و براى معاش يك سال يك خانواده كافى بود ] و گفت : اين را يك نفر از عشاير داده تا به شما دهم كه صرف معاش زندگى خود كنى . علّامهء امينى مىگويد : آن مبلغ را از او گرفتم و به آن سيّد دادم گفتم : بگير كه اين حوالهء جدت امير المؤمنين است . سيّد آن مبلغ را گرفت و با خوشحالى برگشت . * * * * *